تبليغاتX
سکوتم از رضایت نی ست

سکوتم از رضایت نی ست

زندگی حق السکوت من است

من سرم توی کار خودم بود


ndrtvcmwi9wqvtxoj5t8.jpg


بعد یه روز یه نفرو دیدم 


t6wzje97o9ilollrob.jpg 

اون این شکلی بود 


hrsz9eew6setdl6ynl72.jpg 

ما اوقات خوبی با هم داشتیم   


esalpypi2u00zq6lav9s.jpg 

من یه کادو مثل این بهش دادم 


6uwago0r0tv8vm97sulj.jpg 

وقتی اون کادومو قبول کرد من اینجوری شدم


llcl1sai8f2vmrgi3m5a.jpg 

♥♥ما تقریبا همه شبها با هم گفت و گو میکردیم♥♥ 


pcli2y315zdkn23r6o6q.jpg 

۞وقتی همکارام من و اونو توی اداره دیدن اینجوری نگاه میکردن۞ 


qofitv0n71ye7tjkahx.jpg 

و منم اینجوری بهشون جواب میدادم 


no6uezt96r6uxhirga69.jpg

 ╬╬ اما روز ولنتاین اون یه گل رز مثل این داد به یه نفر دیگه ╬╬ 


m2urkhhaqy4s75e8awe.jpg

▀▄▀▄و من اینجوری بودم ▀▄▀▄


2gzyyzowmjm6daikcmrj.jpg 

بعدش اینجوری شدم 


vls9f1s75f20mnozax82.jpg 
li8k0gqyotu7tucksyv.jpg 

احساس من اینجوری بود 


l2bk37zxwklh9es2c8m.jpg 

بعد اینجوری شدم 


7cqbkv0azyih6qfu2lhi.gif 

بله....آخرش به این حال و روز افتادم 


irfzp6bnctx1pqug87f1.jpg 

(   •   پدر عاشقی بسوزه  •   )


u5a6pospwgyljdufhoj.jpg

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 14:22  توسط f.t  | 

ٌٌWelcome

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

 

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 17:1  توسط f.t  | 

ماه عشق ماه انتظار ماه پر بركت مبارك باد.

 

  رمضان آمده آهنگ سحر ساز كنيد با مناجات و غزل بر دو جهان ناز كنيد

  دست‌ها را برسانيد به معراج دعا تا خدا با نفسي سوخته پرواز كنيد


  كاش يك گوشه خلوت به زمين هديه شود سفري با دلي افروخته آغاز كنيد

  بندگي راه قشنگي‌ست كه مستان دانند مستي آموخته و بندگي ابراز كنيد


  گوهر اشك به هر خون دلي مي‌ارزد همه‌دم با غم باران‌زده اعجاز كنيد

  كار ما نيست قدم در قفس خاك زدن پر و بالي زده و پنجره را باز كنيد

  فرصتي نيست كه يك عمر معطل باشيم ماه عشق است در اين مرحله ايجاز كنيد



دعا و نيايش معتكفين در مسجد اعظم قم

 

 

نمايشگاه گل و گياه در شهر محلات

 

ادامه'>http://khoorshid-khanoom.blogfa.com/page/link.aspx">ادامه مطلب

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:21  توسط f.t  | 

چیستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

چیستان؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند.هرکدام یک در دارند ولی هیچ کدام پنجره

ندارند.درهایشان که بسته باشد درون اتاق ها کاملا تاریک است.در یکی از

اتاق ها سه چراغ برق به توان های ۱۰۰/۱۱۰/۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه

 کلید برق مثل هم وجود دارد.ما نمیدانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن

 میکند.همچنین ترتیب چراغ ها را نمیدانیم. شما معلوم کنید که هرکلید

مربوط به کدام چراغ است.برای اینکار شما باید در اتاق کلید ها باشید.

شما میتوانید هر چند بار که بخواهید کلید ها را روشن خاموش کنید و هیچ

 چیزی را به همراه ندارید.

مهم تر از همه این است که شما نمیتوانید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها

 بشویدو وقتی که وارد شدید و بیرون امدید دیگر نمیتوانید مجددا وارد اتاق

 بشوید.

حال بگویید کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند.

در نظرات منتظر جوابتون هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مرداد 1390ساعت 23:25  توسط f.t  | 

راز زندگی...........؟

 

 

به  نام خدا

 

 

در افسانه ها آمده روزي که خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به

 

بارگاه خودفرا خواند و از آنها خواست تا براي پنهان کردن راز زندگي

 

پيشنهاد بدهند∙


يکي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا آنرا در زير زمين مدفون کن∙


فرشته ديگري گفت آن را در زير درياها قرار بده∙


و سومي گفت راز زندگي را در کوهها قرار بده∙

 

ولي خداوند فرمود اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل کنم فقط تعداد


کمي از بندگانم قادر خواهند بود آن را بيابند در حالي که من مي خواهم راز


زندگي در دسترس همه بندگانم باشد∙


در اين هنگام يکي از فرشتگان گفت فهميدم کجا؟ خداي مهربان راز


زندگي را در قلب بندگانت قرار بده زيرا هيچ کس به اين فکر نمي افتد که

 

براي پيدا کردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه کند∙

 

و خداوند اين فکر را پسنديد∙

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 18:19  توسط f.t  | 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar22.com

 

 به نام خدا

 

                   آمدی،جانم به قربانت ولی حالا چرا

                       بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا

 

                  نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

                                           سنگدل این زودتر میخواستی،حالا چرا

 

                   عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

                                            من که یک امروز مهمان توام،فردا چرا

 

                  نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

                                            دیگر اکنون با جوانان ناز کن،با ما چرا

 

                  ره که با این عمرهای کوته بی اعتبار

                                        این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

 

                  شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

                                            ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا   

 

                  ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت

                                           این قدر با بخت خواب آلودمن،لالا چرا

 

                  آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

                                          در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

 

                   در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

                                         خامُشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا

 

                   شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

                                         این سفر راه قیامت میروی،تنها چرا

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 18:34  توسط f.t  | 

خدا چه شکلیه؟؟؟؟؟؟

  

 خدا چه شکلی است؟!

یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه پسر کوچولو بود با

 مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما

  میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت.


پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می‌کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش

می‌ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای

 پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت دراتاق مواظبش باشن.

پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت:

داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی...

به من می‌گی قیافه ی خدا چه شکلیه؟

آخه من کم کم داره یادم می‌ره؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 18:23  توسط f.t  | 

هنوزم دوستت دارم؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

 

گفتم:توشیرین منی!

 

گفتی:تو فرهادی مگر؟

 

 
گفتم:خرابت میشوم

 

 
گفتی تو آبادی مگر؟

 

 
گفتم:ندادی دل به من

 

 
گفتی:تو جان دادی مگر؟

 

 
گفتم:ز كویت میروم

 

 
گفتی:تو آزادی مگر؟

 

 
گفتم:فراموشت میكنم

 

 
گفتی:تو در یادی مگر؟

 

 
گفتم خموشم سالها...

 

 
گفتی تو فریادی مگر؟

 

 
گفتم:كه بر بادم مده!

 

 
گفتی: كه بر بادی مگر؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 18:22  توسط f.t  | 

خط رو اسمم کشیدی یادته؟؟؟

 

 

 

 

روزای خیلی  طلائی یادته ؟

روز ترس از جدایی یادته؟

 عکسمون رو قابِ عکسو یادته ؟

بله بدونِ مکسُ یادته ؟

دستمون تو دست هم بود یادته ؟؟؟؟

غصه هامون کم کم بود یادته؟؟؟؟

روزگار قهرو آشتی یادته ؟؟؟؟؟

هیچکسو جز من نداشتی یادته ؟؟؟؟

رویاهای آسمونی یادته ؟

قول دادی پیشم میمونی یادته ؟ 

روزای بی غم و غصه یادته ؟ 

ببینم اول قصه یادته ؟؟؟

دست گرمت تو زمستون یادته ؟

شونهٌ من زیر بارون یادته ؟؟

شرط هامون  سر صداقت یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟

تو ؛ تو مجازات خیانت یادته ؟؟؟؟؟؟؟

قرارای پنهونیتو  یادته ؟؟؟؟؟

اخمو قهرات تو بهارو یادته ؟؟؟؟

دستاتو میخوام بگیرم یادته؟

راستی تو ؛ بی تو میمیرم یادته ؟؟؟؟

دونه دادن به کبوتر یادته ؟

 

خاطرات توی دفتر یادته ؟

 پیشهم بودیم ؛‌نذاشتن یادته ؟؟

اونا مارو دوست نداشتن ؛ یادته ؟

طرح اون انگشتر من یادته ؟

پاسخ مختصر من یادته ؟

گفتی ما باید جداشیم یادته ؟؟؟

گفتی باید بی وفا شیم یادته ؟؟؟؟

یک دفعه ازم بریدی یادته ؟؟

خط رو اسم من کشیدی یادته ؟؟

گفتی عشق تو هوس بود یادته ؟

گفتی خوب بود ؛ ولی بس بود یادته ؟؟؟؟

حلقه من دست تو دیدم یادته ؟؟؟؟؟؟

کلی سرزنش شنیدم یادته ؟؟

چشم من به چشمت افتاد یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟

کاری که دست دلم داد یادته ؟؟؟؟؟؟؟

حالا امدم همون  جا وایستادم

که تقاضای تورو جواب دادم

در آوردم از دستم انگشترو

جا گذاشتمش همون جا دفترو

حیف شعری که نوشتم یادته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شعر من بده ؛ ولی زیادته

                                        به خودت دروغ نگو ؛؛ یادته !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:13  توسط f.t  | 

حتما بخونید..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

جملات جالب و زیبای نویسنده

 

<امروز همان فردائیست که دیروز در انتظارش بودیم>

 

{هر گاه دلت ابری شد،بگذار باران ببارد،رنگین کمان بعد از باران رنگ میگیرد}

 

/.آنان که به کم خونی عشق مبتلایند باید به حلال احمر محبت مراجعه نمایند./

 

/؛در حالی که دستهایتان را در جیب هایتان گذاشته اید نمیتوانید از نردبان موفقیت بالا بروید؛/

 

%عاشقی موهبتی است الهی و خدا عشق رابه کسی میبخشد که شایسته گی اش را داشته باشد%

 

!در هنگام طوفان به جای نا خدا بودن باید با خدا بود!

 

(پوشاندن یک خطا با یک دروغ،مثل از بین بردن لکه پارچه با سوراخ کردن آن است)

 

***چای سرد را میتوان تحمل کرد ولی نگاه سرد قابل تحــــمل نیست***

 

امید در زندگانی انسان همانند بال برای پرندگان است...

 

یک تمبر پستی موفـقـیـتش را تضمین میکند چون این توانایی را دارد که تا رسیدن به هدف به چیزی بچسبد!!!

 

اگر سنگ در راه رود نبود رود هیچ صدایی را سر    نمی داد...

 

داستان لقمان حکیم

 

روزی مردی پیاده به روستایی می رفت. در بین راه مردی را دید که بر روی سنگی

نشسته واز او سؤال کرد؟ آقا تا این روستا چند دقیقه راه است؟  لقمان جواب داد:

 راه برو. مرد با خودش اندیشـید که آیا این مرد دیوانه شده است. مرد دوباره سؤال کرد

 آقا تا این روستا چند دقیقه راه است؟ لقمان جواب داد: راه برو. مرد نادیده گرفت وبه

 راه خود ادامه داد. در همین حین لقمان جواب داد تا نیم ساعت دیگر به اون ده می

رسی! مرد گفت اینو چرا از اول نگفتی؟ لقمان پاسخ داد چون نمی دانستم راه رفتنت

 آروم است یا تند تند!!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 15:31  توسط f.t  | 

زندگی به این راحتی...............؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

روزگاری مردم دنیا دلشان درد نداشت.

 هرکسی غصه اینکه چه می کرد نداشت.

چشمه سادگی از لطف زمین می جوشید.

خودمانیم زمین این همه نامرد نداشت

 

 

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را

کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!

ومن شمع می سوزم  ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند

ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!

درون کلبه ی خاموش خویش اما

کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!

و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!

کسی حال من تنها نمی پرسد

ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!

که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او

  ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!

 
 
 
 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 15:25  توسط f.t  | 

هر کس که نداند و نداند که نداند

ابدالدهر در جهل مرکب بماند

 

هر کس که بداند و نداند که بداند

بیدارش نمایند که بس خفته نماند

 

هر کس که بداند و بداند که بداند

اسب شرف از گنبد گردون برهاند

 

 

پرنده باش

 

پرنده باش که از آسمان خبر دهی

که دل به پر زدن و جاده وسفر دهی

 

نه اینکه در قفس عادت قناری ها

به نام عشق غزل های زرد سر دهی

 

پرنده باش که تا کودکی سرک بکشی

 که دل به منظره ای دو رود دورتر دهی

 

به خانه ای برسانی مراکه در بزنم

صدا به حنجره خشک چوب در دهی

 

هنوز باغچه اش غرق در گل شب بوست

که عطر گم شده مادر و پدر دهی

 

دوباره پر بزند بادبادک از دستت

اگر به قصه پرواز بال و پر دهی

 

 

پرنده باش دل من که باز برگر دی

پرنده باش که از آسمان خبر دهی

 

 

 

مجسمه

1

برگ را

از درخت

پیراهن آبی ام را

از بند رخت

جدا کرد

آخرین باد پاییزی

2

گنجشکی که

راه اش را گم کرده بود

غروب

در دستان مجسمه

خوابید

3

بز

لمیده روی علف های صخره

گرگ ،چوپان

هر دو

دلواپس.

 

دلم تنگه چشام بارونی و خیس

یارم رفته دیگه اون پیش من نیس

به یادش روزها را گریه کردم

دعا کردم خدا را سجده کردم

نمی دانم چرا او بی وفا شد

فقط دست من از دستاش جدا شد

فقط ای کاش در فکرم نباشه

مثه من بی نفس بی کس نباشه

دلم میخواست او برگرده اما

نمیشه رفته او تنهام حالا

اگر در یاد او من مرده باشم

اگر در قلب او تنها نباشم

نمی دونم چمه برگرده یا نه؟

بره با دیگری یا باشه با من؟

خدا میدونه تنها عشق من بود

تن و روح و تمام هستیم بود

همش در فکر او شعر می نویسم

آخه بهونه ای جز این ندارم

که اندازه ی عشقمو بدونه

تمام شعرمو تا ته بخونه

 گفتم نرو پرپر میشم


   

چه رنجیست لذت ها را تنها بردن

و چه زشت است زیباییها را تنها دیدن

و چه بدبختی ازار دهنده ایست تنها خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:11  توسط f.t  | 

 

عشق بی علت

 

دختر و پسری با هم نامزد بودند.خدمت سربازی این پسر فرا میرسه.

پس از رفتن این پسر به سربازی این دو پیوسته باهم در ارتباط بودند وبه یکدیگر نامه می نوشتند.دختر در آخرین نامه ای که به اوفرستاد این چنین نوشته بود:

اگه منو واسه ی چشمهایم می خواهی بدان این چشم ها در آینده چین وچروک خواهند شد، اگر برای موهایم می خواهی بدان بعد از مدتی این موها سفید می شوند، اگر برای صدایم میخواهی بدان که صدایم حالت زیبایی و نازکی خود را از دست خواهد داد و اگر برای بدنم میخواهی بدان که این بدن مدتی دوام نیاورده و پیر خواهد شد و از بین خواهد رفت ودر ادامه اینگونه نوشته بود: که من عشقی را میخواهم که بی علت باشد اگر مرا برای بی علتی می خواهی بدان که با بی صبری به انتظار تو خواهم نشست.

پسر نیز در جواب اینگونه نوشت:

 

 من تو را میخواهم بی علت

به پایت می نشینم تا آخر عمرت

 

شبی تاریک و پر از سکوت در اتاقم تنهاتر از همیشه...

ناامید از فردایی روشن... بازم نقش چشمات در خیالم...

تنها جایی که با همه بی قراریهام احساس آرامش میکنم...

خاطرات با تو بودن در حال رفت وآمد در ذهنم هستن...

هنوز چشم به راهتم دیونه... آخه چرا این نفسام تلخه واسم؟

ای کاش زودتر از موعود مقررم فرشته مرگ مرا به کام خویش

 می گرفت و این روح خسته را به آسمونا میبرد...

هر جا که باشه دیگه بدتر از این جا که نیست...

شاید این جوری یک بار بمیرم...

ولی الان همه لحظاتم شده مردن و زنده شدن...

بذار حداقل یک کم از قصه عشقمون بگم تا شاید خوابم ببره...

یکی بود یکی نبود غیر خدا هیچکی نبود یکی عاشقی بود

که یک معبودی داشت... عاشقه دل خوش به وجود معبودش بود

و پرستش اون بالاترین عبادتش بود...

نمیدونست که یک روز الهه اش میره دنبال سرنوشتش

و اونو تنها میزاره... و هیچی جز یادش براش یادگاری نمیزاره...

نشنیدم چی گفتی: یک کم تندتر بگو: چی! روزهای

شاد هم داشتیم! خوبه! ولی میدونی چیه:

 این حرفتم باور میکنم آره روزهای شاد هم داشتیم

ولی این قدر روزای غمگین داشتیم که شادیهای

 کوچیکمون لا به لای دریای غمها گم شدن...

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:1  توسط f.t  |